|
سلام.
چه خبر؟خوبین؟سلامتین؟شادین؟سرحالین؟ یه حسه خوبی به آدم دست میده وقتی از وضعیتی به وضعیت بهتری منتقل میشه. زمانی که خیلی وقته منتظرشی ولی نمیدونی کی؟ چقدر کیف میده وقتی بهش برسی. امروز واسه من یه همچین چیزی پیش اومد. همش با خیالبافی آینده رو میکنم که بعد از این چی میشه.این میتونه بعضی وقتا خیلی خوب باشه چون یه سری حس رو تقویت میکنه که میتونه به پایان رسیدن اون کار کمک بزرگی کنه. هرکی بگه که این حس تو چه موقعیتی بیشترین میزان رو داشته؟ راستی شما چرا این مطلبو خوندین و قصد نظر دادن ندارین؟ شاد و سلامت باشین. + نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 9:44 PM توسط فائزه |
سلام امروز ۲۵امه و چقدر بده که میتونی حساب کنی از اون ۲۵امه قشنگ دقیقا چند ماه گذشته. یه وقتایی تو یه سری از موقعیتها هر چقدرم بگیم زندگی شیرینه و زیباست و آسونه بازم میبینیم نه نمیشه. یه وقتایی باید مهربون بود و باور کرد و خواست. از خدا بخوایم کمکمون کنه و واقعا باید خواست. بعضی از باورها و اطمینانها چقدر خوبه حتی اگه دور باشه. تا حالا احساس کردین بعضی وقتا فقط میشه دعا کرد؟ دعا کنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386 10:59 PM توسط فائزه |
سلام
امروز میخوام نتیجه ای که از یه سری تجربه گرفتم براتون بگم: ببینین آدم یه ظرفی توی روح و روانش هست که ناراحتیهای مختلف بنا به شدتشون اون ظرف رو پر میکنن.و تا اون ظرف پر نشده اتفاق خاصی برای روان آدم نمیفته. مطمئنم تا حالا براتون پیش اومده که احساس کنین بی دلیل به میزان زیادی ناراحتین؟ یا با یه چیز خیلی مسخره کلی ناراحت بشین؟ چون ظرفه نزدیک پر شدنش بوده یا پر شده بوده و یه تلنگر کوچیک ظرفو سرریز کرده و شما انگار دارین از قصه میمیرین ولی حتی خودتونم نمیدونین چرا؟ باید دو تا کار انجام بدیم: ۱.سایز ظرف رو بزرگ کنیم. ۲.نذاریم چیزای مسخره اجازه ورود به ظرف حساسمون رو داشته باشن. راستی این نظریه روانشناسانه منبع علمی نداره و من مسئولیتی در قبالش نمیپذیرم. (راستی نظری که راجع به این متن تو دلتون میگین رو تو نظرات هم بگین که منم بدونم. مرسی.) شاد و سلامت باشین + نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386 10:57 PM توسط فائزه |
سلام
خوبین؟ اول اینو بگم: پیشاپیش عیدتون مبارک. الان که دارم این مطلبو مینویسم ۱ساعت و ۴۵ دقیقه از ماه رمضون مونده.تموم شد و چه بد که تموم شد.بقیه روزای سال رو ما خودمون باید برای خودمون قشنگ کنیم.میدونم الان هر کدوممون یه مشکلی داریم که بهش فکر کنیم.اما هست. اونایی که میتونیم حلش کنیمو که راستو ریسش کنیم. اما بعضی چیزا دست منو تو نیست پس رهاشون کنیم و این ذهنمونو از شرش خلاص کنیم... این ذهن بیچاره گناه داره به خدا. مسئله دومی که میخوام امروز بگم اینه: لطفا منو راهنمایی کنین من واقعا نمیدونم چی بنویسم. راجع به مطالب و وبلاگ نظرتون رو بگین و منو برای بهتر شدن وبلاگم کمک کنین. بخندین و سلامت باشین. + نوشته شده در جمعه 20 مهر1386 10:27 PM توسط فائزه |
سلام
من روزای ۲۵ام ماه رو خیلی دوست دارم.چون تو ۲۵امه یه ماهی از یه سالی یه اتفاقه خوبی که تا الان تکرار نشده برام افتاده. به چیزای قشنگی پی بردن قشنگه. یادم میاد یه درسی بود تو دبستان چند تا درخت بود که ما نزدیکترینو بزرگتر میدیدیم. چرا همش فکر میکنیم یه مشکلی هست و حتی اگه بخوایم بهش فکر نکنیم میبینیم یه جای مغزمون eror میده؟ یا یه حسه بد همیشه همراهمونه؟ چون زیادی بعضی چیزا نزدیک شدیم و این باعث میشه اون چیزارو بزرگتر از اندازه واقعیشون ببینیم. به چیزی دوست داشتنی نزدیک شیم. شاد و سلامت و خندون و سرحال باشید. + نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386 11:47 PM توسط فائزه |
سلام
امروز دوشنبه ست. هر کدوممون یه سری کارهایی امروز انجام دادیم. به هر حال فردا که سه شنبه ست میبینیم که دوشنبه تموم شده . و و چه خوب میبود اگه شاد میبودیم و خوب تموم میشد. به قول بابام یه وقتایی باید در مقابل بعضی چیزا جاخالی داد. برای هم دعاهای خوب کنیم. شاد باشین و سلامت. + نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386 8:51 PM توسط فائزه |
سلام این اولین مطلبه منه. اینجا مطالبی راجع به چیزایه مختلف هست. شاید باید بعضی وقتا به بعضی چیزا فقط لبخند زد. شاد باشین. + نوشته شده در شنبه 14 مهر1386 10:4 PM توسط فائزه |
|
| ||||||